توجه:
چون وبلاگ من از طرف قوه قضائیه ایران مسدود(بلوک) شده است لذا شما میتوانید اشعار گذشته و جدید من را در این وبلاگ زیربخوانید پدرود شبتاب
بلوک شده قبلی
جدید
بی خدائی می کنم کمتر زموشان نیستم درخرد من آدمم حلوای حیران نیستم
قرن بیست ویک به چشمم تازگی ها آورد من درین بزم می خروشم درپی شان نیستم
واژه های نام من درهرکجادارد طنین کس نمیداند کیم مشکل و آسان نیستم
کشورم افغانستان است من قزلباشم ولی گویم افغانم همی با این و با آن نیستم
پرچم آزادی در رنگ سیاه و سرخ و سبز وحدت ملیست سرود نالیدن ازجان نیستم
آنقدر رفتیم به پائین از شگرد دشمنان رمز آزادی به دست دشمن به خوبان نیستم
کار تدبیراست بساط زندگی و معرفت درجهانی که همه انسانی افغان نیستم
پیش من سیه و سپیدوبی خداوبا خدا هریکی انسانی باد جدا از آنان نیستم
گر رسد انسان به جائی تا ببازد رنگ خویش خون یک رنگی به جان انسانو حیوان نیستم
دین اگردر وعظی باشد دلخوش هربیدلی آنکه دل دارد به جزمی ها خرامان نیستم
وای اگر دروازه هارا قفل بندیم از جهل اعتباری نیست به عمرهرگز به پایان نیستم
یک طرف گردون به قصد خوردن مایان بود یک طرف ما درستیز پیدای پنهان نیستم
درود های فراوان به شما گرامی نادرجان کمیاب و همه بیندگان و همکاران شما و همه ادب دوستان هم میهنان و همزبانان
چه حال و چه احوال دارید استاد سنا و همایون جان کوهگدای و جوهر همه
فرصتی یافتم که باز در برنامه شما شرکت کنم.
به جناب راغب هم درود می گویم چند مثل است
صد بار بیندیش یکبار بینداز خردمندان
مرغ خود را هوش کن همسایه ات را دزد نگیر.
دولت افغانستان
برای خود آش بریده نمی توانند برای دیگران سیمیان می برند.
افغان ها
کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز.
اقوام افغانستان
دزد را میگویند دزدی کن صاحب خانه را میگوید هوشیار باش.
غربیان
میگه تنبل را وقتی کار گفتی نصیحت پدرانه می کند .
جناب سنگچارکیست .
وقتی میمونها بیکار می مانند شبش های همدیگر را می چینند
مجاهدین
دو سه هفته قبل نادرجان شما قطعة از بانو پروین اعتصامی را به خوانش گرفتید.
که سرودة نغزی بود .اما نظر به گذشت دهه ها در روابط هردو تفاوت های آمده که امیدوتر هستم با مخمسی مطالب دیگری ازین تضاد ها را ذکر کنم .
17.8.11
لندن دکان
7:50 شام
مست و هوشیار
مست هوشیار و محتسب دیوانه
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
در تمرد با ستمها بزل اخوانش گرفت
گرچه مست با لطف خوش چند بار زنخدانش گرفت
محتسب با خشم زیاد، قوت ز ایمانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
می حرام خوردی کجا بر سوی جانان میروی
هیچ نمی بینی مرا و، سر بر آسمان میروی
درسکوت شام تاریک بس غزلخوان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهی قاضی برم
یا به پیش شیخک دیوانة قا ضی برم شیخک تلویزیون نور
نزد مستان حرم زنانة قاضی برم
این بود حکمی که با ذولانة قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
با ملا و شیخ و مفتی های او آشنا شویم
لحظه در باز جویی با همه یکجا شویم
این بود رسم شریعت حال تو جویا شویم
گفت: والی از کجا در خانهی خمار نیست
گفت: تا داروغه را گویم، در مسجد بخواب
ساعتی بشکن خمار ،با حیدر مسجد بخواب
من درنگی بر چلی ، تو بر منبر مسجد بخواب
تا دهم پندی به تو، بر باور مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
هرچه داری دربساط، بمان و خود را وارهان
تا نشستی دست خود،از جان وخود را وارهان
هرچه بادا باد بده پایان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گر فزون سازی سماجت قهر خویش افزون کنم
یک من آرد چند تا فتیری عالمت جنون کنم
قدرتی نشنا سم اینگاه تا دلت را خون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
بر سر تو چند زنم عرعر در افتادت کلاه
درنگاه تو شدم چون خردر افتادت کلاه
میکنی بر هر طرف لنگر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
در جمع مستان رند هر آن چنین بیخود شدی
بیخبر از شریعت تازیان چنین بیخود شدی
زندگی حالاست ترا دوران چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
محتسب تا هست دهد آزار مردم مست را
زندگی سازد برایش تار مردم مست را
دار زند در کوچه و بازارمردم مست را
گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
با غرض معذرا که مخمس تولانی شد
با سپاس از وقتی که برای مه دادین
با شماو همگان پدرود
درود بر شما گرامی نادر جان و همه هم میهنان و همزبانان که صبر دارد
و درود های آتشین خود را خدمت تمامی همکاران بر نامه پر محتوی شما هم تقدیم می دارم
همچنان با تاسف در گذشت روانشاد للندری بر همه دوستدارانش و خانواده محترم تسلیت عرض می نمایم به هرروی .
مه یک سروده دارم
2/8/11
ان الله مع الصابرین خدا با کم حوصله ها نیست
راکتها بارید خیال بر توت زنی
زن به مجلس امده بر بوت زنی
اشتی با کرزی و یاکه فهیم
بادموکراسی بنای جوت زنی
بعد مردن چیست گریبان کندنها
فرصتی یابی و در تابوت زنی
بهرالله موش نگیرد گربه ها
در تلاش موشان پی قروت زنی
سوی دیگر در تکدی زن و مرد
دست دراز کرده برای قوت زنی
دوستان اند داخلی و خارجی
گرمی بازارشان در نوت زنی
توپ فتبال سرنوشت مردم است
چپ و راست جشنی بسوی شوت زنی
ریش بازان در نماد ریش و پشم
خلق و پر چم عاشق بروت زنی
حکم قاضی القضات سودی نکرد
گشته داور برده ازیاد سوت زنی
کرزی این خواند مع الله الصابرین
حاتم طائیست به لب سکوت زنی
صددریغ که موش زرنگ است ازهمه
او زند قروت و ما قنوت زنی
غضب مال و جان و ناموس همه
چورآسان مشکلست ثبوت زنی
بستة پول را بگیرد شیخ به مکر
درریاض بهر خودش حانوت زنی
عرض و داد را پیش کی ها سر کنیم
از شریعت بر دهان مسکوت زنی
روز و روزگار بر همگان خوش و با شما گرامی پدرود
click here www.AhmadZahir.com
احمد ظا هــــر
چیست آهنگ های او؟
یک نفس درسینه مرد
هرصداوخنده هایش
جاویدان هستی است
چیست هرآن ناله دارد؟
یا به هم هم راز گوید
یا به له لا می ستاند دل به عشق تار های ساز ها
پرده ها با پردة دل ، آویزد سخن پردازی یی کار هنر
چیست دانستم زدست تقدیرو فرجام نیک
صورتی آمیخته در احساس خوبی های گردون ،
شکوه یی در صوت والا،تا بهرجا، تا گهرباری اشعاریست.
لیکن !
چهرة او پیکری کز خاک فرهنگی ودیعه بود.
ولی!
دست استبداد برخاکش بخواند
هرنفس درقلب گردون نیست چون او دیگری...
هرنفس در قلب گردون نیست چون او بهتری...
به هرجا میروم یاد تو دارم .
چنان در حسرت تو راز هستی را صدائی نیست نیست .
۱۵/۳/۱۹۹۶
استانبول
از بــــس شده در خـــانة خلوت نفسم تنگ
هربــــاره زجـــبر فلک آید بســـــــرم سنگ
ای وای به کــی گویم که خراب ازغم چیستم
آواره ومـدهوش وشــــ-بان با کی سر جنگ
ایجاد تلاش وهمـه ترتیــــب زچه ها سوخت
درآتش عشقی که همه بسته به خویش رنگ
دامـــــاد ازل در نفــــــــس خلقت خو یشتن
شوروشر عالم پی نام اســـــــت پــی آهنگ
عقلم چه درین مکتب مهجوری سالهـــــــــا
مانند تب هــــــــــجر شکایت طلب ننــــــگ
آئین مـــــن و نغمـــــة اخلافـــــــــم اگر شد
آن کیســـــت نــبرد از دل آتش شده هازنگ
آن کیست وکــه درمکتب جودواله وسرمست
رقصانده بــرون ازهمه تذویر نشــــــة بنگ
ابداع دغا بس چه ستــــــم ها کــــــه نکرده
-----------------------------------------
۱/۴/۹۸
گموه
اثر
ازاین دل تنگم خبری کـــــــس نشنیده باآنکه به جنگ ام اثری کس نشنیده
دردامن عشق بتی صد سینه سخن بود دردوری او هم نظری کس نشنیده
انجام تغافل که زبی صـــــــبری او بود اینجاست گپم کزدگری کس نشنیده
موجی طلبــــــــم تا بزداید شب تاریک صبحی طلبـــم کز قمری کس نشنیده
ساحـــــل همه از غرش دریا گله دارد اشک من وچشمان تری کس نشنیده
درحلقة بیدادجهان بس چه خطا نیست زنجیـــــــرستم را هنری کس نشنیده
درگلشن زیست رنگ گلانراهمه خوبست دورنگی به هر رادفری کس نشنیده
تلخ است همه شیرینی هرورطه وگرداب دیوانه دل ام زیب و فری کس نشنیده
.....................................
آفــــــتاب مراجلوه گری کس نشنیده
۱۳/۴/۹۸
گموه
راکتها بارید ،خیا ل بر توت زنی
زن به مجلس، آمده بر بوت زنی
آشتی با کرزی ، جنگی با فهیم
با دموکراسی، بنای جوت زنی
بعد مردن چیست؟ گریبان کندنها
فرصتی یابی و، بر تابوت زنی
درودی دارم به شما گرامی نادر جان کمیاب وبه بینندگان برنامه ادبی شما .
ومخصوصا به همکاران برنامه مصاحبه و مشاعره
امید گرفتاری ها تمام شده باشد
من گاهگاهی باز پخش ....
و یک درودی جانانه دارم به تمام مردم بیدار افغانستان که خوشبینانه و خردمندانه به نیمه پر گیلاس و دست آورد های افغانستان عزیز می نگرند .
نادرجان گرامی
مه یک سروده تازه دارم که برای شما و دوستداران چکامه به خوانش می گیرم .
امید مورد قبول قرار گیرد .
هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بدکنی .
28/6/11
11:10سه شنبه
آدمی بی دم و موش بی کتاب
نام او موش است ودربند خدایی نیست نیست
قلبی همچو آدمی چهارجوف خطایی نیست نیست
آنچه کرده لطف برایش اعتقاد بر زیستن
در تنفر آدمی راست آشنایی نیست نیست
هر طرف آدم برای مرگ او بنشاند تلک
گر اجل گردیده مطلق ناروایی نیست نیست
اقتصاد بی رهبری خواست بهر رزق خویشتن
گندم وجو یا قرورت برد رد پایی نیست نیست
درد اوست ازینکه آدم با دوپا راه می رود
لیک مغزش درخرافات چارپایی نیست نیست
شهر موشان را اگربینی بدور از کشت وخون؟
وای ازین موجود دوپا چه جفایی نیست نیست
دم خویش برکنده و بیرون شده از غار کوه
باهمه نیرنگ و تزویر بی خدایی نیست نیست
ترس موش ازآنکه افتد در کمند گربه اش
مرگ موش تقدیر او دست بر دعایی نیست نیست
باهمین اندام کوچک است رقیب آدمی
می شود چون ذبح قربان خودنمایی نیست نیست
گرچه زاهد درریا ومفت خوری خبره است
موش ازین خصلت مبرا در ریایی نیست نیست
من که دانم قصه ها از سرنوشت هردو یش
دو بدو در دشمنی جز یک فنایی نیست نیست
آدمی گرحکمتی میداشت میشد جاویدان
چند روزعمر هم چندان عطایی نیست نیست
.
گرامی
با همین یک چهار مصره بزم خوشی را بکام شمایان می خواهم
کرزی که بود قافله سالار خرد
باسعی و تلاش بسوی پیکار خرد
جاهل به فغان و ناله و خیره سری
همچو مگسی بسوی آزار خرد
شب و روروز بر همگان خوش و با شما گرامی پدرود
بطر شراب
و درودی دارم به جناب جوهرگرامی ، محترم قاصد، جناب همایون جان کوهگدای وجناب طهماس محترم زلال جناب راعی یوسفزی وبقیه همکاران و بینندگان شما و دست اندرکاران شعرو ادب .و معذرت ازینکه نامبردن همه دوستان در حوصله برنامه شما نمی گنجد .
همچنان یک درود صمیمانه خود را خدمت استاد اسحاق ثنا که استاد مضمون تاریخ مه ، در سال 1352 شمسی در لیسه غازی بودند ، هم تقدیم می دارم امید قبول بدارند..
به هرروی زمان می گزرد و خوشوقتم که با شما باز،هم صحبت می شوم
گرامی من غزلگونه را که چند روز قبل سروده ام خدمت شما گرامی وهمگان به خوانش می گیرم به تاریخ 30/5/ 11
01:00دوشنبه
هرکله و خپل خیا ل یا بل خیال
وقتی بیش از صد حزب، آمد به میدان رقیب
توته توته ملتی، ساختند، به پیمان رقیب
وانگهی اسلام برپیش وند، بر پسوند زدند
هریکی چون اسپ تازی، سوی کاهدان رقیب
فرق انسان هرزمان، در نیکی رفتاراوست
ورنه خالی ازخرد، باشد به جولان رقیب
گاهی می میرند به بمب و انتحار و گشنگی
گاه به جنگ و چورغارت اند، به میدان رقیب
باز هم خطی کشند بر دورخویشتن از ددی
تا نمیدانند که زیستن چیست به عنوان رقیب
ملت ار گوسپندی باشد، طعمة گرگ می شود
چون نخوانده فتنة گرگ، بیت دیوان رقیب
گرچه بود اجدادما در، شان و شوکت نامدار
از چه ما افتاده ایم ، اکنون به دامان رقیب
چاه اگر آبی ندارد از،خودش او چاه نیست
اصل گپ اینجانست بدانید، ای سخندان رقیب
گر ترا باد ذرة درک سر به سنگ باید زدن
تا بپاشد این چنین مغزی ثنا خوان رقیب
آرزوی من درین که ازخطا ها حرف زنیم
گر به فرهنگ باز گردیم ؟، محو دیوان رقیب
نادر جان یک مثل است که میگه
مالت را هوش کن همسایه ات را دزد نگیر در کشور ما
همگی برف بام خوده در بام همسایگان و بیگانگان میندازند . و به گناه خود اقرار نمی کنند.
با سپاس از حوصله مندی شما گرامی با شما و همگان
پدرود
ترک زهد
زاهد برو که باتو مرا کاری نیست دگر چون ماتم وکشتاروریا باری نیست دگر
هرآنچه لفظ تست همه بر نفع آن شکم هرسو نگر زتو آثاری نیست دگر
زن را که داده جان به توئی ناتوان دهر دربندکشی همی چو دگر کاری نیست دگر
این زندگی که پرغم و اندوهبار زتست از پستی مدامی ترا عاری نیست دگر
حکم قصاص تست گپ الله نکبت ات جان کسان بگیری و دماری نیست دگر
خون همه بنوشی تو چون پیاله شراب سرمست یاوه ها و ترا گوشی نیست دگر
درکعبه هم برفتی و باز آمدی مفلس چشمت به جیب خلق ولی روزگاری نیست دگر
سرتا به پای تو نبود لقمه جز حرام دیگر گذشت زمانی که پیکاری نیست دگر
لندن
١٧/١١/٢٠١٠
با اقتباس از سرودة : کاظم کاظمی
http://www.farda.org/articles/kazem_kazemi/shere_bazgasht_k.htm
گله همسایگی
توگفتی درنظر گرم جاده خواهم رفت ؟
( پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت ؟ )
ولی طلسم درین آمدن و رفتن تست
که ذکر سفرة دیگرحدیث گفتن تست
چنین که عید تراست آرزوی نوشدنی
درون خانه دیگر عزای خو شدنی
نگفتی ازچه قلک را درنظر داری؟
کجا خزانه ملک خودت خبر داری ؟
به رنج هر افقی هردمی دچار هستی
چرا ؟ به شهر من هم درخیال تار هستی
درین حدیقه که انسان به چوبه دار است !
گلایه شکم گشنه از تو بسیار است .
زهر شکستی هنوز هم جدل نمیدانی ؟
اگرنشان هنردست تست نمیخوانی ؟
چو قهرولطف تو هر آتشی به خرمن زد
به روی روی جهان گردی را به دامن زد
تو ایستاده چنینی که آسمان خالیست
نماز گزار به (جازویه) وه که چه حالیست
توگفتی درنظر گرم جاده خواهم رفت ؟
( پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت ؟)
ولی طلسمی درین آمدن و رفتن تست
که ذکر سفرة دیگر حدیث گفتن تست
چو بادی آمده اکنون و باز می گردم
مزار پرست برادر به راز می گردم
کسی که رانده زمسجد جستجوی من است
ویا کسی که برد سری آبروی من است
هرآنچه گشته به ذهنم زاقامة تو
اذان یکی و امام هم به بام خانة تو
چوپای خویش شهیدی درآن سرا کردی
عصا به دستی گرفته چه ماجرا کردی
هرآنچه لطف شما بودازکرم خواندم
به ترک شهر شما دیری لاجرم ماندم
توکه چنین زشهیدان من خبر داری؟
چرا همیشه ز رفتار من دل آزاری؟
به مثل تو منم آوارة به دهر شده ام
به نعش سوختگان آشنا اگر شده ام
به درد داغ که از تازیانه ها خوردم
به سنگ سختی اگر در جوانه ها خوردم
ز هر نزاکت تاریخ زهم جداگشتیم
یکی به رنج زمان و به تن دوتا گشتیم
به مزرعی که جوانش صا حبان دارد
درو نه گشته نگر بسکه داستان دارد ؟
به تنگی دل هوشیار شایگان داشتی
اگرچه کودکی اینجا چو همزبان داشتی
به جرم خویشتن آگاة در زمانه منم
چنین که سنگ لحد را همی ترانه منم
سفر اگربه ازل کرده ناامید شما
مکن که لرزه درافتد به طرف بیدشما
بسوی شهرخودم دل فتاده خواهم رفت
( پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت)
چنان امام که تهی دست و چشم حیران رفت
روم به شهری که آبرو چو اشک چشمان رفت
امید من بود آنچه که با قیام دگر
دعا مباد و جدل باد صبح و شام دگر
شود که هردو رهایی زهر قلاده شویم
به پای خویشتن ایستاده مست باده شویم .
شبتاب 29/9/10
11:35
چهارشنبه
نظرات ()